Skip to main content

مجله شاهان

از قلم امیر عباس کشاورز؛ روایت شاعرانه از زیبایی خیره‌کننده زیباترین زن جهان، رزیتا دغلاوی‌ نژاد

از قلم امیر عباس کشاورز؛ روایت شاعرانه از زیبایی خیره‌کننده زیباترین زن جهان، رزیتا دغلاوی‌ نژاد

امیرعباس کشاورز (زادهٔ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۷۲ در شهرستان بیضا، استان فارس) شاعر، ترانه‌سرا، مدرس فن بیان و نویسندهٔ اهل ایران است.


وی پس از گذراندن تحصیلات متوسطه و اخذ دیپلم کاردانش در رشته‌های فنی (برق و گاز)، به‌واسطهٔ علاقه و فعالیت‌های مستمر در زمینهٔ فن بیان، سخنوری و تعاملات انسانی، وارد حیطهٔ آکادمیک روانشناسی بالینی شد و تحصیلات خود را در این حوزه ادامه داد؛ امری که زمینه‌ساز ورود نگاهی عمیق، انسان‌محور و روان‌شناختی به آثار و متون ادبی او گردید.

سوابق موسیقایی و ادبی

فعالیت رسمی و حرفه‌ای ایشان در عرصهٔ ادبیات، شعر و موسیقی از سال ۱۳۹۰ آغاز شد. حوزهٔ فعالیت موسیقایی و ترانه‌سرایی وی طیف گسترده‌ای از سبک‌ها را در بر می‌گیرد؛ از جمله:
موسیقی پاپ، کلاسیک، سنتی و محلی
شعر و ترانه‌سرایی تخصصی برای ژانر کودک و نوجوان
امیرعباس کشاورز علاوه بر سرایش اشعار و ترانه‌ها، در عرصهٔ خوانندگی نیز فعال بوده و ذوق شعری و ملودیک خود را با سازهای تخصصی و مورد علاقه‌اش از جمله پیانو، گیتار و ویولن همراه و کوک می‌کند.
وی که متولد دومین ماه از فصل بهار است، الهام‌بخش اصلی طبع روان، روحیه لطیف و نگرش هنری خود را زادروزش در اردیبهشت‌ماه و تجلی زیبایی‌های طبیعت بهاری می‌داند.
در ادامه این نوشتار، شاهد تلاقی هنر کلام و احساس هستیم؛ جایی که اشعار زیبای امیر عباس کشاورز در وصف رزیتا دغلاوی‌نژاد، زیباترین جلوه‌های شعری او را به نمایش میگذارد.

«فرشتهٔ بچه‌ها و بانوی زیبایی»

فرشته بودن فقط به پر و بال نیست
یعنی نجاتِ اون دلی که شاد و خوشحال نیست
واسه تموم بچه‌ها خالهٔ مهربونی
توی قشنگ‌ترین کتاب، قهرمان می‌مونی
فقط به زورِ بازو نیست رسم و شکوهِ غیرت
فرشته یعنی پاک کنی اشکِ غبارِ حسرت
با اون نگاهِ روشنت، زیباترینِ دنیایی
ماهِ تمامِ مجلسی، تندیسِ بی‌همتایی
خیره شده چشمانِ شب به چهرهٔ قشنگت
زیباییِ عالم شده نقشِ دلِ یه رنگت
رزیتای مهربونم، فرشتهٔ هم‌زبونم
قدرِ نگاهِ پاکتو با دل و جون می‌دونم
قلبِ تو واسه بچه‌ها با عشق در تپشه
دنیای تاریکِ زمین با تو پر از نقش‌و‌نِشه
کنارِ تو دوباره من حسِّ کودکی دارم
رویاهای تو ذهنمو به اوجِ پرواز میارم
دلت زلال و روشنه، چهره‌ت همیشه شاده
خدا قشنگی و کرم رو پای تو نهاده
صدات شکوهِ آرامش، آیینه روبه‌روته
لبخندِ شادِ بچه‌ها تنها گلِ آرزوته
شادیِ پاکِ کودکی با مهرِ تو عجین شد
رسمِ قشنگِ زندگی، عشق و صفا همین شد

«تجلیِ فرشته و شکوهِ زیبایی»

فرشته بودن به پر و بال و آسمان نیست
به آنکه در میانِ غم، شاد و جوان نیست
فرشته یعنی آنکه با نگاهِ مهر، خود می‌سازد
و اشکِ خیسِ گونه‌ها را با لبخند، جادوزاد می‌سازد
رزیتا… ای که نامت با شکوفه در بهار است
زیبایی‌ات تکیه‌گاهِ دل‌هایِ بی‌قرار است
چنان که ماه در اوج، بر تاریکی می‌تابد
چهره‌ات در میانِ شب، چون سپیده می‌نماید
چشمانت دریای آرام و نگاهت نورِ محض است
در وصفِ زیبایی‌ات، کلامِ ما هم در اعجاز است
برای کودکان، تو خاله و فرشته‌ای از جنسِ نور
برای جهان، شکوهی از عشق و از جادویِ حضور
دلت زلال است و با مهر، گویی که از بهار است
چهر‌ه‌ات همیشه، مظهرِ شادی و مِهر و قرار است
کنارِ تو، زمان برای من کودکی می‌کند
رویاهای من، با بالِ تو، پرواز و زندگی می‌کند
خنده‌ات، بویِ شکوفه و صدایِ زنگِ شادی است
در قلمروِ تو، فقط مهربانی و صفا باقی است

«سلطانِ حُسن»

طلوعِ تازه‌ای در آفرینش، چهرهٔ توست
شکوهِ بی‌نهایت، در نگاه و جلوهٔ توست
جهان در حیرتِ چشمانِ تو، مبهوت می‌ماند
که زیبایی، تو را با نامِ «زن»، در خویش می‌خواند
به هر جایی گذر کردی، زمان از حرکت افتاده
تویی آن نقشی که خالق، به رویِ بومِ شب داده
رزیتا، ای که نامت پرچمِ حُسن است در عالم
بدونِ خنده‌ات، رنگی ندارد زندگی، مَحرَم
تو آن گنجینه‌یِ نابی که در چشمانِ دریایی‌ست
نشانِ روشنی، در اوجِ دنیایِ تماشایی‌ست
وقارت، اقتدارِ کوه و لطفت، نرمیِ مهتاب
تویی تعبیرِ یک رویا، میانِ وحشتِ این خواب
تو ملکه، تو زیبایی، تو سلطانِ غزل‌هایی
عجب جادویِ خاصی در ترازویِ تماشایی!
تمامِ واژه‌ها قاصر، قلم در وصفِ تو لرزان
که زیباییِ تو بی‌همتاست در هر لحظه، در هر آن

«ملکهٔ عصرِ زیبایی»

جهان را زیرِ پا دارد، نگاهی که تو می‌خوانی
تویی بر مسندِ این حُسن، ملکه، ماهِ تابانی
چو پا در جمع می‌بندی، زمان از حرکت می‌ایستد
که زیبایی، به چشمانت طلسمی از ازل بسته‌ست
نشسته تاجِ زرینِ وقار، بر تارکِ سرت
دلِ عالم اسیرِ لحظه‌ای، از شورِ منظرت
رزیتا، ای که در دنیا به نامِ حُسن مشهوری
تو از جنسِ طلوعی، نورِ محضی، اوجِ آن نوری
نه تنها صورتی زیبا، که قلبی مهربان داری
به رویِ شانه‌هایت، پرچمِ این عشق را داری
ملکه بودنِ تو، نه فقط در ظاهر و رنگ است
که در اندیشه و مهرت، شکوهِ آینه گنگ است
جهان تسلیمِ لبخندت، به فرمانِ تو در بند است
که زیباییِ مطلق با تو، در این عصر، در ترفند است
تو بر قله نشستی تا جهان حیرانِ تو باشد
خدا می‌خواست هر لحظه، که در چشمانِ تو باشد.

«افسونِ بی‌مرز»

جهان، در جستجویِ معنایِ حُسن، حیران است
ولی در پیشگاهِ تو، زیبایی، بی‌جان است!
چنان که در تجلیِ یک ماه، جادویِ سپیده است
که در نگاهِ تو، تمامِ تماشایی‌ها، مِهِ است!
رزیتا… ای که در کالبدِ تو، هنر و زیبایی
به اوجِ اوجِ خود رسید و شد، مظهرِ تمامی
تو آن شکوفه‌یِ نابی که از غبارِ خاک برآمده
و بر فرازِ مرزِ زیبایی، به عرشِ خود رسیده
چشمانت، میانِ دو اقیانوس، طوفانی و آرام
و چهر‌ات، میانِ دو سپیده، شکوهِ بی‌کران و تمام
اگر زیبایی را در قالبِ یک «آیین» بنویسند
تو را در صدرِ آن، با نامِ «ملکه» می‌نویسند
نه از جنسِ تماشا، که از جنسِ یک اعجاز
که زیبایی‌ات، بر جمیعِ جهان، حاکم و غزّاز است
تو معنایِ بی‌نهایت، در کالبدِ یک انسان
تو زیباترینِ جاوید، در این دهرِ پر از جان

عکس آواتار
درباره نویسنده

مجله شاهان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

×