Skip to main content

مجله شاهان

از قلمِ بانوی تاریخ‌سازِ ایران؛ بازخوانیِ شکوهِ ایستادگی در دو اثر مکتوب دکتر رزیتا دغلاوی‌نژاد

از قلمِ بانوی تاریخ‌سازِ ایران؛ بازخوانیِ شکوهِ ایستادگی در دو اثر مکتوب دکتر رزیتا دغلاوی‌نژاد

در روزگاری که روایت‌های سیاسی گاه از حقیقتِ عمیقِ انسانی فاصله می‌گیرند، قلمِ دکتر رزیتا دغلاوی‌نژاد، نویسنده و پژوهشگر برجسته، بار دیگر راهی برای بازگشت به ریشه‌هایِ ایمان و میهن‌پرستی گشوده است. ایشان در دو اثر مکتوبِ جدید خود، با نگاهی عرفانی و در عین حال هوشمندانه، شکوهِ ایستادگیِ ملت ایران را در روزهایِ بحرانی به تصویر کشیده‌اند.
دکتر دغلاوی‌نژاد در این آثار، تنها به توصیف حوادث بسنده نکرده، بلکه با نگاهی فراتر از رویدادها، پیوند میانِ عشق به وطن و اراده‌ی الهی را روایت می‌کند. این دلنوشته‌ها، که از جنسِ تجربه و شهودِ نویسنده است، به مخاطب اجازه می‌دهد تا تپش‌هایِ قلبِ ملت را در میانه‌ی طوفان‌هایِ سیاسی، با طعمِ ایمان و همبستگی ملی تجربه کند. این آثار، بازتابِ نگاهِ متفکرانه‌ای است که نشان از جایگاهِ دکتر دغلاوی‌نژاد به عنوان بانویی تاریخ‌ساز در عرصه‌ی فرهنگ و ادبیات ملی دارد.
«در ادامه، دو اثر مکتوب از بانوی تاریخ‌ساز ایران، دکتر رزیتا دغلاوی‌نژاد، پیشکشِ نگاهِ شما می‌شود؛ آثاری که در تبلورِ پیوندی میان عشق و اقتدار ملی به رشته‌ی تحریر درآمده‌اند.»

«شعرِ خاک؛ روایتِ ایستادگی در طوفانِ سایه‌ها»

هنگامی که بادهای تندِ کینه از افق‌های دور، بوی باروت و تضاد می‌آورند، من نه در صدایِ غرشِ هواپیماها، که در سکوتِ سنگینِ ایمانِ مادرم، حقیقت را می‌یابم. می‌دانم که در آستانه‌ی تقابلِ دو جهان هستیم؛ جهانی که می‌خواهد با آتش، مرزهایِ وجود ما را بازتعریف کند، و جهانی که ما با ریشه‌هایِ عمیقِ خود، بر زمینِ این خاک، حکمیت یافته‌ایم.
ایران، برای ما تنها یک جغرافیا نیست؛ ایران، «تجلیِ حضورِ خدا» در میانه‌یِ پدیدارهاست. در روزهایی که سایه‌یِ شومِ جنگ، بر آسمانِ معصومِ کودکانِ ما سنگینی می‌کند، من شکوهِ ایمان را در نگاهِ پدری می‌بینم که تمامِ ترس‌هایش را در سجده‌ای طولانی، به پایِ توکل سپرد؛ و در دستانِ همسایه‌ای که در اوجِ بحران، نانِ خود را با غریبه‌ای که از هراس، لرزیده است، یکی می‌کند. این همان «همبستگیِ پنهان» است؛ نخی از نور که در تاریکیِ مطلق، زنجیره‌ای از فولاد می‌سازد.
ما از تبارِ مردمی هستیم که «غیرت» را با «رحمت» آمیخته‌ایم. شجاعتِ ما، از سرِ کینه‌جویی نیست، بلکه از سرِ پاسداری از حریمِ شرافت است؛ همان غیرتی که در خونِ سیاوش و خردِ رستم جاری بود و امروز در چشم‌هایِ خسته اما استوارِ خانواده‌هایی می‌بینیم که در برابرِ طوفان، همچون کوهی از صخره، به هم تکیه داده‌اند تا جانی را از دست ندهند. خانواده، در این روزهای حساس، نه یک واحدِ اجتماعی، که «آخرین سنگرِ انسانیت» است؛ جایی که عشق، بر ترس پیروز می‌شود و امید، در آغوشِ گرمِ مادری، دوباره متولد می‌شود.
بگذار این بحران‌ها برآیند؛ بگذار طوفان‌ها امتحان کنند. ما می‌دانیم که حقیقت، مانندِ آفتاب، هر چقدر هم زیرِ ابرها پنهان شود، باز هم راهِ خود را به زمین می‌یابد. نگاهِ من به این تقابل، نه یک نگاهِ مقتدرانه، که نگاهی است از میانِ چشم‌هایِ یک متکفل که می‌داند: پس از هر شبِ بی‌امان، سپیده‌یِ صبح، از دلِ خاکِ خیسِ خون و اشک، برخواهد آمد.
ما ایستاده‌ایم؛ نه چون بی‌باکیم، که چون «خاک» هستیم. و خاک، هر چقدر هم که زیرِ پا کوبیده شود، باز هم برمی‌خیزد و از دلِ خود، شکوفه‌هایی از جنسِ پیروزی و صلح می‌روید. ایران، تنها یک سرزمین نیست؛ ایران، «سرنوشتِ ماست» و ما، سرنوشتِ خود را با دستانی لرزان اما قلبی استوار، در آستانه‌یِ جاودانگی می‌نویسیم.

«در تپشِ تبارِ آفتاب»

وطن، نه تنها خاکی که زیر گام‌های ماست، که نبضِ سرخِ جاری در رگ‌های تاریخِ ماست. این روزها که طوفانِ تهدید و سایه‌ی شومِ «جنگ» بر دیوارهای خانه‌مان پنجه می‌کشد، من به جای لرزش، ایستادگی را در عمقِ نگاهِ مادرم می‌بینم که هنگامِ دعا، شانه‌هایش لرزشی آسمانی دارد.
آری، عشق به ایران در این لحظات، نه یک شعار، که یک «ایمانِ ملموس» است. وقتی خبرهای بحران، جهان را تیره می‌کند، من همبستگیِ همسایه‌ام را می‌بینم که سفره‌اش را با غریبه تقسیم می‌کند؛ این همان «معجزه‌ی ایرانی» است؛ همان پیوندِ پنهان که در روزهای سخت، صخره‌ها را به هم می‌دوزد. ما از تبارِ شجاعتی هستیم که ریشه در اسطوره‌ها دارد و غیرتِ ما، نه از سرِ خشم، که از سرِ پاسداریِ حریمِ عشق است.
در دلِ این بحران‌ها، من بذرِ امیدی را دیده‌ام که در شکافِ صخره‌هایِ ناامیدی روییده است. شب‌هایی که صدایِ دعا از پنجره‌های شهر به آسمان می‌رود، گویی فرشتگانِ صلح در کوچه‌ها قدم می‌زنند. ما در «خانواده»، سنگرِ امنی ساخته‌ایم که در آن، ترس معنایی ندارد؛ چرا که عشق، بزرگترین زرهِ ماست.
این جنگِ نابرابر، آیینه است؛ آیینه ای که چهره‌ی واقعی ما را به جهان نشان می‌دهد: مردمی که با توکل، گره‌های کور را باز می‌کنند و با لبخند، به پیشوازِ خطر می‌روند. من در این روزها، در هر کوچه، «خونِ سیاوش» را دیده‌ام که در رگ‌های جوانانمان می‌جوشد، اما نه برای کینه‌توزی، که برای نگاهبانی از میراثِ آفتاب.
امروز، من به ایران می‌اندیشم؛ نه به عنوان یک مرزِ جغرافیایی، که به عنوانِ پناهگاهی برایِ شرافت. اگر طوفان بیاید، ما «ایستاده» خواهیم ماند، نه به آن دلیل که زخم نمی‌خوریم، بلکه به این دلیل که زخمِ وطن، مدالِ افتخارِ ماست. و در پایان، پیروزی از آنِ کسی است که حتی در میانه‌ی آتش، بذرِ امید می‌کارد و به آسمان می‌نگرد؛ چرا که ما، فرزندانِ نوریم و نور، هرگز در هیچ جنگی شکست نمی‌خورد.
وطنم! استوار بمان، که قلبِ میلیون‌ها عاشق، پشتِ دیوارهایِ تو می‌تپد.

عکس آواتار
درباره نویسنده

مجله شاهان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

×