ترنمِ حضور؛ تجلیِ عظمتِ الهی در رباعیاتِ رزیتا دغلاوی نژاد
رزیتا دغلاوی نژاد؛ نویسنده، شاعر و شخصیتِ رسانهای، از چهرههایِ فعال در حوزهی ادبیات و فرهنگ است که با تلفیقِ دغدغههایِ آموزشی و غنایِ ادبی، آثاری متمایز را به عرصهی نشر و هنر تقدیم کرده است.
او که در فضایِ رسانهای به واسطهی فعالیتهایِ متنوعِ فرهنگی شناخته میشود، در کارنامهی هنریِ خود، پیوندی عمیق میانِ «ادبیاتِ کلاسیک» و «نیازهایِ رواییِ امروز» برقرار کرده است. آثارِ او از داستانهایِ تربیتی و آموزشی برای کودکان تا نگارشِ اشعارِ عرفانی و غزلهایِ عاشقانه، همگی در پیِ انتقالِ مفاهیمِ انسانی با زبانی صریح و در عین حال خیالانگیز بودهاند.
دغلاوی نژاد که همواره در جستوجویِ زبانِ اختصاصیِ خویش در شعر است، در این مجموعهی تازه، با تسلط بر اوزانِ کهن و بهرهگیری از تصویرسازیهایِ مدرن، کوشیده است تا نگاهی تازه به مفاهیمِ وجودی و الهی داشته باشد. او که پیشتر با نگارشِ کتبِ تخصصی در حوزهی آموزش و فعالیتهایِ اجتماعی شناخته شده است، اکنون با این رباعیات، فصلِ جدیدی از بلوغِ شاعرانهی خود را در عرصهی ادبیاتِ ایران آغاز کرده است.
«در ادامه، رباعیاتِ رزیتا دغلاوی نژاد تقدیم حضورتان میشود؛ بانویِ تپندهای که کلامش، بازتابی از عشقِ بیکران او به پروردگار و جلوهای از تجلیِ آن عشقِ مطلق است.»
«مهمانِ آینه»
در دایرهی وجود، او جانِ من است
در هر ورقِ زمان، دوکانِ من است
آنکس که نه در مکان و نه در زمان است
در آینهی دلم، مهمانِ من است
«شورِ هستی»
ای آنکه به خاک، شورِ هستی دادی
در هر نفسم، نغمهی مستی دادی
بینام، در این دیارِ بینامونشان
ایمان به تو بود که خودت دست دادی
«لوحِ جهان»
بر لوحِ جهان، نقشِ نگارت باقیست
در هر نفسی، شُکرِ گذارت باقیست
ما رفتنی و حادثه در پی در پی
در کُلِ وجود، فقط مدارت باقیست
«قلهی معما»
ای خالقِ نور، در دلِ شبهایم
ای پاسخِ هر سکوتِ بیپروایم
در خلوتِ خویش، جز تو پیدا نکنی
تو قلهی بلندِ این معمایم
«آینهی چشم»
از وسعتِ تو، عقلِ فلک حیران است
در سجدهی تو، کائنات بیجان است
هرچند که در دلم نهان میباشی
در آینهی چشمِ دلم، نمایان است
«عطرِ نام»
ای در دَمِ صبح، عطرِ نامت جاری
در هر قفسی، کلیدِ هر بیداری
من ذرهام و تو وسعتِ بیپایان
در بطنِ منی، نه در پیِ انکاری
«فروغِ ازل»
خورشید و مه از فروغِ تو حیرانند
در طاعتِ تو، ستارهها لرزانند
گر نامِ تو بر زبان نلرزد هرگز
آنان که به ظاهرند، چون ویرانند
«قطره و بحر»
یک قطرهام و به بحرِ تو پیوستهام
در حیرتِ این شکوه، دل ببستهام
من کیستم؟ سایهای زِ نوری که تویی
در دستِ تو، بندِ خویش را بگسستهام
«ساحتِ حق»
ای چرخ، مگرد در پیِ بازیِ خویش
ای عمر، نرو در پیِ تازیِ خویش
در ساحتِ حق، نه جایِ انکار و شک است
برخیز و ببین، نه در نیازیِ خویش
«پُر از تو»
ای بیمکان، که مکانِ ما از تو پُر است
ای بینشان، که نشانِ ما از تو پُر است
در هیچ کجا، تو را نیابم که تویی
آنجا که دگر سکوتِ ما از تو پُر است
